close
تبلیغات در اینترنت
نامه ای به پدر!

تارنگار عقاب جادویی
قالب وبلاگ
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 2
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 40
--------------------------------------------

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 203
کل نظرات : 355
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 81 نفر
باردید دیروز : 78 نفر
بازدید هفته : 223 نفر
بازدید ماه : 1,758 نفر
بازدید سال : 16,573 نفر
بازدید کلی : 241,535 نفر
عضویت در خبرنامه

نظر سنجی
وبلاگم رو چطور می بینید؟






کدام یک از اسم های زیر رو برای تارنمای آیندم انتخاب می کنید؟!





لینک های مفید
جستجو
آخرین ارسال های تالار گفتمان
عنوان پاسخ بازديد توسط
برترین دیالوگ های گرگ و میش 2 2407 radman77

نامه اي به پدر

 پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت

 خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.

 يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود :"پدر".

  با بدترين پيش داوري‌هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه

 رو خوند :

  پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي‌نويسم.

 من مجبور بودم با همسرجديدم فرار کنم...

 چون مي‌خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.

 من احساسات واقعي رو با سارا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است.

 اما مي‌دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت...

 به خاطر تيزبيني‌هاش، خالکوبي‌هاش، لباس‌هاي تنگ موتور سواريش و

 به خاطر اين که سنش از من خيلي بيشتره (تقريبا8 سال).

 پدرهمسرمن حامله است. سارا به من گفت ما مي‌تونيم شاد و خوشبخت

 بشيم.

 اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون.

 ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه.

 سارا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي

 صدمه نمي‌زنه.

 ما اون رو براي خودمون مي‌کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي

 که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائين‌ها و اکستازي‌هايي که مي‌خوايم.

 در ضمن، دعا مي‌کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و سارا

 بهتر بشه. اون لياقتش رو داره.

 نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم.

 يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي‌گرديم...

 اونوقت تو مي‌توني نوه‌هاي زيادت رو ببيني.

 با عشق...

 پسرت.

 پاورقي :

 پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست...

 من توي خونه دوستم هستم.

 فقط مي ‌خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست

 نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.

 دوستت دارم!

 هروقت براي اومدن به خونه، امن بود، بهم زنگ بزن.

 





دسته بندی : متفرقه جالب

بازدید : 395

برچسب ها : نامه ای به پدر , داستان های جالب , داستان های زیبا ,
سه شنبه 06 تير 1391 | 19:28 | نویسنده : ParSa
مطالب مربوط
Say Some thing!
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی



نام ارسال کننده: radman

khob va shirino khandedar [radman77 forever]he heشکلکشکلکشکلکشکلک
1391/5/17 || 23:27


.: Weblog Themes By Skin98 :.

پيوندهاي روزانه
امکانات
Review http://www.magiceagle.rzb.ir/ on alexa.com

بهترين كدها در صبادانلود

پشتیبانی
قالب طراحی سایت
ابزار پرش به بالا
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
br b